رفتن به بالا
  • جمعه - 5 مرداد 1398 - 22:39
  • کد خبر : ۳۴۷۲
  • چاپ خبر : بوی پیراهن گم کرده خود میشنوم
روایتی ازانتظار و دلتنگی:

بوی پیراهن گم کرده خود میشنوم

.

دلم میخواست در مرزی ترین نقطه ی دلتنگی بایستم تا بغض هایم را تیر بار ِ دشمن با گلوله نشانه بگیرد و دلتنگی های بی اندازه ام تا همیشه خاموش بماند .
من کبوتری بودم که نمیدانست از کدام دریچه به پرواز در بیاید تا در غم انگیز ترین فصل ِ جدایی به تلخ ترین طعم ِ فراق پایان بدهد . کبوتری که انگار آسمان خانه اش نبود و جاده های آبی اش را هم مثل کف ِدستانش نمیشناخت .
کبوتری که همیشه در اتوبان هایی که منتهی بود به جغرافیای ِ طلایی ِ خراسان گم میشد و نا امید تر از هربار بر میگشت به آشیانه ی کوچکش. دلم میخواست بغض های بی قرارم را با ابرهای بارور شده به تن ِ فاصله ها میباریدم تا سیلِ اندوه جاری شود و خودش را بسپارد به آغوش ِ رودخانه های متلاطم ‌.
از زمانی که مثل یک غنچه گل روییدم و تکیه دادم به شانه های صنوبر تا پناهگاهی باشد برای روزهای بی کسی ام، تنها بودم !
گنجشک هایی که در همسایگی ام بر روی دست های یک صنوبر سالخورده آشیانه داشتند میگفتند که مغز ِ مادرم را باروت های یک شکارچی نشانه گرفته و بعد از آن .‌.. نمیدانم اما شاید مادرم هم در مرزی ترین نقطه ی دلتنگی خودش را به شلیک ِ گلوله سپرده باشد ‌.
از کودکی هوای حرم در سرم بود ،بغض ِندیدنش ویرانه ایی بود در گلویم ،همان بغضی که ساعت ها بعد از دیدارم با کاروان ِ خورشید سپردمش به گلوله و رد ِ خون بود که مینشست بر گرده ام …
شنیده بودم که گنبد ِ طلایی آقا امن ترین آشیانه ی کبوترهاست ،میدانستم که نگاه یک کبوتر باید فقط جلد ِ گنبد طلا باشد، میدانستم که یک کبوتر باید فقط نگاهش را گره بزند به دست های آقا … با عشق آقا ریشه زدم و قد کشیدم .. کبوتر بودم اما خیالم درختی بود که هر لحظه هزار پرستوی مغموم از شاخه هایش به آسمان پر میزد …
بارها تصمیم گرفته بودم تا راه حرم را پیش بگیرم اما هر بار دست ِ سرنوشت بود که میخواست دلتنگ تر بمانم و نمیگذاشت …!
در لانه ی محقرم نشسته بودم و خیال کبوترانه ام پرواز میکرد تا آسمان ِ خراسان و آواز حزینی بر می آمد از گلویم :
تموم ِ روز و من مهمون ِ دردم
بگو کی میشه که دورت بگردم
به کفترات بگو بیان سراغم
رو دستای ِ صنوبر لونه کردم…
باران نمی آمد اما طروات بی مانندش در باغچه ها قدم میزد و بوی تازه ای میپیچید به اندام ِ ملتهب ِ کوچه ها‌… صدای ِ چاووشی ِ دل انگیزی میخورد به گوش هایم :آمدم ای شاه پناهم بده‌، بند ِ امانی …!
نگاهم بدل شد به دریایی که دلتنگی هایش را میسپارد به امواج خروشان ،میخواند و دریای چشم هایم طغیان میکرد و خودش را میکوباند به ساحل ِ دلتنگی …
کاروان ِ خورشید آمده بود و پرتوهایش این روشن ترین چراغ ِ هستی را میتاباند به آسمان ِ شهر باغچه ها لبخند میزدندو دست های صنوبر ِ پیر از فرط ِ هیجان عرق کرده بود
عطر ِ سکر آور ِ اسفند می آمد ، خادمانی از تبار ِ آفتاب آمده بودند تا گرمی ِ محبت امام رضا را هدیه بدهند به دل های دلتنگ !
آمده بودند تا دل هایی را که با طعم جدایی آشنا بودند از حریم ِ سرخ ِ شهدا به حریم طلایی ِ امام رضا (ع)ببرند ..
نمک های متبرک بود که دست به دست میشد بین ِ جمعیت ِ عاشق، نمک های متبرک ِ آستان ِ قدس !
نسیم خراسان میوزید و کاراون ِ خورشید پرچمی با طره های طلایی را بین مردم ِ عاشق میچرخاند، پرچمی که حکم ِ پیراهن ِ یوسف برای یعقوب را داشت، پرچمی که با دیدنش زمزمه کردم :
بوی پیراهن ِ گم کرده ی خود میشنوم، دلم میخواست تا با کاروان ِ خورشید رهسپار حرم میشدم، میرفتم و رها میشدم توی ِ گنبد ِ طلایی تا بغض ِ جدایی که لخته ی خونی بود توی گلویم پایان بگیرد،
اما نمیشد …
لطف ِ بی دریغ آقا بود که خادم هایش را راهی کرد به دیدارم، خادم هایی که با آمدنشان حال و هوای حرم برایم تداعی شد،
منی که دلسپرده ی آسمان ِ خراسان بودم و زمین گیر ِ دست های صنوبر!
کاروان ِ خورشید رفت و دلم مسافر شب های تا ابد غم شد، به مرزی ترین نقطه ی دلتنگی پرواز کردم و صدای گلوله بود که می پیچید ‌…!
برای من این کبوتر ِ شیفته ی امام رضا بنویسید :
شرمنده ام که همت آهو نداشتم
شصت و سه سال راه به این سو نداشتم
آقا شما که از همه کس آشنا ترید
من جز سری نهاده به زانو نداشتم …هزار ماشاءالله آقا امام رضا!
خورشيد تابانِ ايران هستيد و ما زيرِ سايه ي شما زندگي مي گذرانيم.
كرور كرور دل را از شرق تا غرب و از شمال تا جنوبِ ايران تصرف كرده ايد و توي باغچه شان رأفت و مهرباني مي كاريد.
بنده نوازي تان محشر است!
در اين روزهايي كه در مشهدتان جاي سوزن انداختن نيست، ما جامانده ها را فراموش نكرده ايد.
انداخته ايد توي دل خادم ها كه پرچم متبرك حرم را بردارند و دوره بيفتند ميان مردم دلتنگِ دور افتاده از حرم…
آقا جان!
خودتان مستحضريد كه اين مردم چه عزت و شوكتي بر سر خادمانتان كه با مدال نوكري شما پادشاهي مي كنند گذاشته اند…
توي همين ارسنجان خودمان، همين كه شنيدند قرار است بيرقِ سبز شما بيايد، از ساعت هفت صبح در حرم انصار الحسين جمع شده اند، دل توي دلشان نبوده، انگار كه قرار است خودتان قدم رنجه بفرماييد، انتظار مي كشند.
همان لحظه اي كه خادمتان «رضا رضا جان» مي خواند و از در وارد مي شود، چه بغض هايي كه مي شكند و چه اشك هايي كه لا به لاي مشبك هاي پنجره فولادِ پرچمتان فرو مي ريزد…
فقط خدا مي داند بين تار و پود اين پرچم ها چند ميليون اميد و آرزو و سخن به امانت گذاشته شده تا به گوش شما برسد…
شما طبيب تر از هر طبيب ديگري و مهربان تر از هر پرستاري براي بيمارها هم وقت گذاشته ايد،
خدا مي داند وقتي كه با حضور خادمانتان، در بيمارستانِ وليعصر عطرِ حرم پيچيده، چندتا كبوتر از دل بيماران پركشيده و به قصد شفاء، زائر حريمتان شده است….
براي بچه هاي مركز بهزيستي پدرانه خرج مي كنيد و دستِ محبت روي سرشان مي كشيد و دعاهايشان را روي پرچمتان ثبت مي كنيد تا به زودي مستجاب كنيد….
ولي نعمت ايرانيان هستيد و چشم همه ي اين مردم به دستِ بخشنده ي شماست…
فقط شما هستيد كه با اين همه شلوغي صحن و سرايتان، بازهم حواستان به پدرِ پيرِ «شهيد محمد منفرد» هست و پرچم تبركي به منزلشان مي فرستيد كه ذره اي از غمِ فراغ فرزندشان بكاهيد و روي دل شكسته ي خواهرش مرهم بشويد…
مُعينُ ضُعَفايي، صفتِ برازنده ي شمايي است كه در روستاي جلودر يك گوسفند قرباني تان كرده اند و به هفته نرسيده به دادشان رسيده ايد و بيمارشان را شفا داده ايد.
هزار ماشاءالله آقا امام رضا…
يك روز با پرچم و خدامتان همراه بودم و اين همه لطف و كرم از شما ديده ام…
و ميدانم كه دقيق تر از من شمارِ همه ي آن دل ها و حرف ها و آرزوهايي كه به رشته هاي پرچمتان گره خورده را داريد…
من هم مثلِ همه ي اين مردم، دلتنگ مشهد و يك جرعه آبِ سقاخانه و شنيدن صداي نقاره ي حرم هستم
و مانند همه ي آنها، كاسه ي نداري ام را فقط سمت شما دراز مي كنم
ما گدايانِ خيل سلطانيم
شهربندِ هواي جانانيم
گر برانند و گر ببخشايند
ره به جاي دگر نمي رانيم…

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه