رفتن به بالا
  • سه شنبه - 23 مرداد 1398 - 20:02
  • کد خبر : ۳۶۳۲
  • چاپ خبر : وطن بزرگترین دارایی یک انسان است
روایت مردی که رد سالهای اسارت در خطوط اندیشه اش پیداست:

وطن بزرگترین دارایی یک انسان است

.

 

زهرا رحیمی|  در گوشه ای از بلوار ِسپاه مغازه ی کوچکی دارد که در کنار اجناس ِدرون قفسه هایش مهربانی را به تماشا گذاشته است. تا هر بار که مشتری هایش می آیند و از مغازه اش خرید میکنند با نایلون های محبت از آنجا خارج شوند و علاوه بر تامین مایحتاج خود چیزی فراتر از مهربانی را بیاموزند، یاد بگیرند که برای وطن از هیچ خدمتی دریغ نکنند و مثل حاج مرتضی دلیر باشند و با صلابت بگویند که اگر باز هم به عقب برگردم جنگیدن تنها انتخاب من است و من از اسارت ابایی ندارم چرا که وطنم را بی اندازه دوست میدارم …
در حال و هوای ِ شور انگیز ِ سالروز ِ بازگشت آزادگان بودم که یادم افتاد به حاج مرتضی حسن شاهی و دلم گواهی میداد که ساعتی با ایشان هم کلام شوم و از خاطرات ِ روزهای ِ غرور آفرین ِ اسارتش که عین ِ آزادگی بود بپرسم.
وقتی که از حاج مرتضی پرسیدم که از خودتان بگویید از جنگ، از سالهای اسارت با لبخندی ماندگار خودش را اینگونه معرفی کرد: من مرتضی حسن شاهی هستم فرزند جعفر متولد ۱۳۱۶


چند لحظه بعد لبخندش طرح غم انگیزی به خود گرفت، و حاج مرتضی از روزهای جنگ گفت، از کامیونی که با آن به مناطق جنگی میرفت و از مسئولیت بردن مهمات با همان کامیون، از زمانی که در حوالی سرپل ذهاب به همراه چند نفر از همراهانش به اسارت رفته بود؛ از کامیونی که نه تنها در روزهای جنگ در خدمت مردم بود، بلکه در روزهای بعد انقلاب هم حاج سید علی آقا آن را به امانت میگرفت و برای تبلیغ به روستاهای اطراف میبرد.
به این جای صحبت های آقا مرتضی که رسیدم از لحظه اسارت پرسیدم،
من در آن لحظه هراسی را به دل راه ندادم و به یاد جوانان ِ این مرز و بوم افتادم که خیلی هاشان هنوز پشت لبشان سبز نشده بود و به اسارت رفتند و خیلی هاشان هم در زیر ِ رگبار گلوله به شهادت رسیدند، بغضی گلویش را گرفت و ادامه دادند:
ما را از طلوع آفتاب تا غروب آفتاب همان روز راه بردند و حتی یک قطره آب هم به ما ندادند‌. دوباره از همان غروب ما را به دنبال خودشان ِ روانه ی کوه و بیابان کردند و تا دو روز دیگر هم راه بردند و بعد از آن ما را به مجاهدین خلق تحویل دادند و مجاهدین هم ما را به عراق …!
آن هایی که ما را به اسارت گرفتند بعضی هاشان از عناصر خود فروخته ی سرزمین خودمان بودند.‌..!
چند روزی گذشت و ما را به اردوگاه تکریت فرستاند و تازه بازجویی ها شروع شد. ما را به اتاق شکنجه ای بردند که انواع ِ وسایل شکنجه در آن بود …!
حتی به ما شماره ی اسارت ندادند و تا پایان دوره اسارتمان مفقود بودیم. این برخلاف ِ قوانین ِ بین المللی بود و در این میان انتظار و نگرانی بود که نصیب خانواده هایمان میشد.
در اردوگاه به ما هر ۲۴ ساعت یک بار یک تکه نان میداند و با کارهایشان سعی میکردند ما را تحقیر کنند و روحیه ما را تضعیف نمایند، یادم میاید یک بار یک سینی اوردند که در آن ۱۲۰ حبه ی انگور بود؛ اورده بودند برای ۱۲۰ نفر، یعنی هر نفر یک حبه ی ریز ِ انگور و گفتند نفری یکی بردارید اما کسی به خودش اجازه ی این کار را نداد.
برای شستن لباس ۱۲۰ نفر فقط چهار سطل آب می اوردند و میگفتند لباس هایتان را با آن بشویید!
حق نداشتیم کنار هم بایستیم و نماز بخوانیم و یک روز هم تمام مهرها را جلوی چشمانمان در یک گودال چال کردند. یک روز صبح من به نماز ایستادم و آمدند من را بردند و۱۲۰ سیلی به صورتم زدند.
در تمام این چهار سال ِ اسارت اگر کسی در اردوگاه به هر بیماری مبتلا میشد دکتر بدون اینکه معاینه اش کند قرصی میداد و به این جمله اکتفا میکرد: استراحت کن خوب میشوی!
وقتی حاج مرتضی صحبت میکرد من متوجه عرق ِ سردی شدم که روی پیشانی اش نشسته بود.
پرسیدم حاجی مرتضی در آن روزها امیدی به آزادی هم داشتید پاسخ داد:
ما تمام ِ امیدمان به خدا و امام خمینی (ره ) بود و ته دلمان گواهی میداد به رهایی، و روزی که صدای صدام حسین در بلند گو های آسایشگاه پخش شد که میگفت شما را در همین روزها به ایران خواهیم فرستاد این امید به حقیقت بدل شد. احساس ِ رهایی داشتیم و همه در کنار هم به نماز ایستادیم و برای اولین بار نماز جماعت باشکوهی در اسایشگاه برگزار شد.
به این جای صحبت هایمان که رسیدیم از ایشان پرسیدم که برای جوانان ِ این دیار پیامی هم دارید. حاج مرتضی با چهره ای که در آن نگرانی موج میزد گفت: به آن ها بگویید که در وهله ی اول خدا را فراموش نکنند و پشت انقلاب بایستند و راه و رسم شهدا را در متن زندگی اشان اجرا کنند. به جوانان بگویید که وطن بزرگترین دارایی ِ یک انسان است و اگر میخواهید شهدا و رزمندگان ما را بشناسید در نحوه ی برخوردشان با اسرای ِ عراقی بیاندیشید آن گاه خواهید فهمید که شهدای ما و رزمندگان ما چه کسانی بودند و مانند آنها بزرگ منش زندگی کنید. به پسران شهرم بگویید که غیرت را در خون و رگ هایشان تقویت نمایند و برای حفظ ناموسشان از بیگانه تلاش کنند.
و به دختران شهرم بگوئید که در سال های جنگ زنان و دختران زیادی به اسارت رفتند و سرنوشتشان گره خورد به روزهای اسارت حضرت زینب (س). زینب وار زندگی کنند و میراث دار حضرت زهرا (س) باشند …
در مدتی که در محضر حاجی مرتضی بودم فهمیدم که از آن مردهایی است که خدا بی اندازه در زندگی اش جریان دارد و خودش را همیشه مدیون شهدا میداند و در جوانی هم از ان راننده کامیون هایی بوده است که تمام جاده ها، مرامش را به خاطر سپرده اند. حاج مرتضی آزاده است، خدا کند که مثل حاج مرتضی آزاده زندگی کنیم.

عکاس: سیده زهرا کاظمی

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه