رفتن به بالا
  • شنبه - 28 مهر 1398 - 16:42
  • کد خبر : ۴۱۹۶
  • چاپ خبر : کوچه شهید،راهی دارد به سمت آسمان
سال ها بعد از پرکشیدن محمد،

کوچه شهید،راهی دارد به سمت آسمان

صداي ِ پوتين هايش در حياط ِ خانه مژده ي آمدنش را ميداد،
هميشه صبح ِ زود مي آمد، درست هنگامي که سپيده به مشرق سر ميزد و محمد صبح ِ صادق بود، اين را خواهرش ميگفت …!
بي قرار بود و براي محمد حرف ها داشت، ميخواست از بي تابي هاي مادر بگويد و از نبود ِ پدر مهربانش، پدري که سال ها پيش به وصال محمد رسيد و خانواده را تنها گذاشت؛

صداي ِ پوتين هايش در حياط ِ خانه مژده ي آمدنش را ميداد،
هميشه صبح ِ زود مي آمد، درست هنگامي که سپيده به مشرق سر ميزد و محمد صبح ِ صادق بود، اين را خواهرش ميگفت …!
بي قرار بود و براي محمد حرف ها داشت، ميخواست از بي تابي هاي مادر بگويد و از نبود ِ پدر مهربانش، پدري که سال ها پيش به وصال محمد رسيد و خانواده را تنها گذاشت؛
ميخواست بگويد: من مانده ام، ميان ِ قاب هايي که جاي ِ تو را پر نميکنند؛ بي خواب ِ پدري که در کنار ِ تو خوابش برده است و بي تابی ِ مادري که تمام روز را به من خيره ميشود تا تمام ِ شب خواب تو را ببيند …!
در ابتداي ِ بغض هاي بي انتهايش حرف هايش را به روزهاي طفوليت برد. به روزهايي که خردسال بود و محمد سبکبارانه رهسپار ِ کشف ِ جاذبه ي شهادت ميشد و خواهرش را در دنيايي بدون حضورش تنها ميگذاشت؛ اما درعين ناباوري حضور محمد بعد از شهادتش پر رنگ تر ميشود و به اندازه اي ميرسد که خواهرش ميگويد تمام ِ زندگي ام را وامدار ِ نگاه ِ اويم‌ و اين يعني همان «وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ»
خواهر از کوله پشتي ِ برادر بزرگترش ميگفت. کوله پشتي ايي که محتويات ِ درونش را خوراکي هايي پر میکرد که قرار بود قوت ِ محمد در جبهه باشد، اما انگار که او بدون خواهر و بردارانش چيزي از گلويش پايين نميرفت و همه ي جيره اش را دوباره به خانه برمیگرداند.
آخرين خاطره ي او از محمد اين بود که يکي از برادران به بيماري مبتلا ميشود و او در اتاقي که برادرش در آن بستري بوده روبه روي قبله مينشيند و قرآن ميخواند و برادرش شفا ميگيرد!
مادر محمد بعد از خاطره بازي هاي خواهر ِ کوچکش شروع کرد به گفتن از محمد، اينکه در اخلاق و عبادت و برخورد با ديگران؛ بي مانند بود.
مادر ميگفت: روي پيشاني اش از همان ابتدا نوشته بود شهيد، ميگفت شهادت جان ِ طاهر ميخواهد؛ درست مثل ِ جان ِ محمد!
از تمام خوبي هاي ِ محمد عبور کرد و در نهايت اقرار کرد که زبان از بازگويي ِ محمد، عاجز است؛ از بازگويي ِ پسري با غيرت که در عين صلابت پابه پاي ِ مادرش نان ميپخت و هميشه کمک حال مادرش بود!
نوجواني 17 ساله که شناسنامه اش را دستکاري کرد و با وجود مخالفت پدرش به خاطر کم سن و سالي به جبهه رفت و در سن 20 سالگي مصادف با خرداد ماه 1365 در لباس ِ پاسدار ِ وظيفه درست زماني که غسل ِ شهادت کرده بود به سمت ِ سحرگاه آسمان قد برکشيد؛
مادرش ميگفت: با تمام ِ دلم، تمام بيست سالگي اش را در کفن پيچيدم، با همان شور ِ شيرين گونه که کودکي اش را در قنداق ميپچيدم. ميگفت صبور و ساکت سر بر زانوانم نهاده بود و دستان ِ پر پر شده اش را بر گردنم نمي آويخت و بر زخم ِ بسيار ِ پيکرش عطر ِ آسماني ِ شهادت موج ميخورد!
مادر به اين جمله که محمد براي خدا بود و در راه خدا رفت سخت ايمان داشت و من در شگفتم از او !
ميگفت دلش ميخواست روي سنگ ِقبرش بنويسند: پر کاهي تقديم به عرش ِ کبريايي …! اما اين جمله را نشد که بنويسند اما به جايش بر روي سنگ ِ او حک کرده اند: شهيد نظر ميکند به وجه الله …
محمد رفت و وصيت نامه اش را که با جمله ي «المومنين من الرجال صدقوا ما عاهدوا …» آغاز ميشود را برايمان به يادگار گذاشت تا چراغي باشد براي ِ روزهايي که ميخواهيم سرباز ِ ولي ِ فقيه باشيم!
محمد رفت و تابلويي از او بر سينه ي کوچه کوبيده شد تا از بن بست در آيد. به راستي که کوچه ي خانه ي پدري ِ او دیگر بن بست نيست؛ اين کوچه راهي دارد به سمت آسمان چرا که محمد در هوای آن نفس کشيده است …!

زهرا رحیمی
(واحد عترت هیئت رزمندگان اسلام ارسنجان)

 

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه