رفتن به بالا
  • جمعه - 5 تیر 1399 - 23:30
  • کد خبر : ۴۵۷۰
  • چاپ خبر : ننه گلودرد نداشت، دلش سوخته بود!

ننه گلودرد نداشت، دلش سوخته بود!

بابام مي‌گفت : خيلی بده آدم به خاطر خودخواهي خودش و حرف مردم آرزو های يه زن رو بکشه.

خونه کناری آقای مهندس يه زن پا به سن گذاشته به اسم ننه زهرا زندگی می‌کرد. حتی پيرزن‌هايی که از خودش بزرگتر بودن هم ننه صداش می‌زدن .

آقای مهندس صبح زود از خونه می‌زد بيرون ، شب هم راس ساعت هشت بر می‌گشت.

کارش خريد و فروش بود، نهايت کاری که انجام می داد يه چيزی می‌خريد ، يه مقدار می کشيد رو جنسش و مينداختش به يکي ديگه.

يه دونه از اين هنذفری جديدا تو گوشش بود، موهاشم ژل می‌زد ، کت خوشگل مي‌پوشيد ؛

بهش می‌گفتن مهندس، وگرنه با دانشگاه و درس و اين چيزا هفت پشت غريبه بود. تو صحبتاشم دوتا کلمه مثل «تاسف» و «فرهنگ» و نمی‌دونم» حقوق شهروندی»  اضافه می‌کرد که بلا نسبت شما مشتری‌هاشو خر کنه.

تنها کسی که مهندس صداش نمی‌زد همين ننه زهرا بود. بهش می‌گفت: آرمان ژيگول .اوايل فکر می‌کردم اين آقای ژيگول بچه ننه زهراست .اما از اين خبرا نبود . مادرم واسه ننه زهرا بادوم مغز می‌کرد ،می‌برد خونه‌ش.هميشه خدا گلو درد داشت، چه زمستون چه تابستون . منم براش نون می‌گرفتم. هر وقتم می‌رفتم خونش می‌ديدم داره خياطی می‌کنه، لباس‌های مد روز می‌دوخت. يه پيرزن که چشماش به زور می‌ديد ، زده بود تو کار لباس . البته ناگفته نماند که گاهی لباس‌های عجيب و غريبی می‌دوخت که اصلا نمی‌شد ازشون استفاده کرد؛ اما کسی به روش نمی‌آورد.خرج خودشو که در مي‌آورد هيچ، دست جووناي محل هم مي‌گرفت. به تنها کسي که لباس نمی‌فروخت مهندس بود. اونم برای اينکه کم نياره هميشه مي گفت : دو برابر پولي که بقيه می دن رو من پرداخت می کنم، ولی ننه زير بار نمی‌ره که نمی‌ره. برو ازش بپرس دليل اين بی محلياش چيه.

منم يه روز با کلی مِن مِن کردن ازش پرسيدم. در جوابم گفت: من به آدم‌هايی که تو خيال و توهماشون

از خودشون مهندس ، دکتر و آدم مهم می‌سازن نه چيزي می‌فروشم نه چيزی ازشون می‌خرم. بره به سلامت!

چند وقت بعد معلوم شد آرمان ژيگول بچه شوهرِ خدا بيامرزشه. ننه با کلی اميد و آرزو قبول مي‌کنه زن مردي بشه که يه بچه داشته. اما باباي مهندس ديگه راضی نمی‌شه بچه دار شن. خانواده ننه هم که نمی‌ذاشتن طلاق بگيرن ،کاری می‌کنن که ننه بسوزه و بسازه.

بابام مي‌گفت : خيلی بده آدم به خاطر خودخواهي خودش و حرف مردم آرزو های يه زن رو بکشه. نصف در آمد ننه خرج زوج‌های جوونی می شد که پول کافی برای زندگی نداشتن. آدم‌هايی که دلشون بچه می‌خواست، ولی نمی‌تونستن بچه دار شن ؛ چون پولی در بساط نداشتن.

ننه زهرا دوتا درس بزرگ بهم داد: يکي اينکه بيخود و بي‌جهت کسيو بزرگ نکنم. دومي اينکه ، اگر آرزوهاي خودمون به واقعيت تبديل نشدن و بهشون نرسيديم حداقل کمک کنيم که چند نفر ديگه آرزو به دل نمونن.

آخرين سوالی که از ننه پرسيدم موضوع گلو دردش بود. هميشه هم شاکی می شد که چرا بچه اينقدر سوال می پرسی.

منم فقط به حرفاش می‌خنديدم.

ننه همونجور که سرش پايين بود گفت: اين گلو دردم واسه سرما خوردگی نيست که ننه‌. احساس می‌کنم سينه‌م می سوزه. هميشه يه چيزی تو گلو و سينه‌م حرکت مي‌کنه و گرمم مي شه. نمی‌دونم قلبمه ، ريه هامه . اصلا ولش کن ننه !همون بادوما خوبش می‌کنه. تو ذهنتو مشغول اين چيزا نکن .درس بخون مهندس بشي، ولی نه از اين مهندس قلابی‌ها.

يک ماه بعد ننه مرد.

وسط وسايل های قديميش عکس هاي پاره شده از مجلاتی که عکس  بچه‌ها رو توش چاپ می‌کردن پيدا کردم.

ننه زهرا چهار ستون بدنش سالم بود، فقط دلش بدجور سوخته بود. دل آدم که بسوزه ديگه هيچوقت خوب نمی شه.

 

نويسنده:

سعيد سجاديان

اخبار مرتبط


ارسال دیدگاه