رفتن به بالا

  • بخشی از نامه نامور

    خوان دوم ،رهایی از بیابان بی آب و علف

    در افکار خودم غرق بودم که ناگهان صدای وحشتناکی شنیدم و با هراس از جا پریدم. شیر قوی هیکلی روبروی رخش ایستاده بود. از ترس خود را به اولین درخت رساندم و از آن بالا رفتم. رخش به سمت شیر حمله کرد و با دو دست بر سر او کوبید و دندان هایش را به پشت او فرو کرد وپس از نبردی سنگین او را کشت. وقتی رستم از خواب بیدار شد و با نعش شیر روبرو شد، به سمت او رفتم و ماجرا را برای او تعریف کردم. ...
  • بخشی از نامه نامور

    خوان اول ؛ ورود به دشت

    فضای اطراف برایم تازگی داشت خانه های کاه گلی و کوچه های خاکی با مردمی که لباس های غیرامروزی برتن داشتند. ترس همراه با کنجکاوی تمام وجودم را فرا گرفته بود. از کنار هر کسی رد می شدم با تعجب نگاهی به هم می انداختیم و بدون هیچ حرفی از کنارهم رد می شدیم. سرانجام درباره ی شهری که درآن بودم، سوال پرسیدم. پاسخ که شنیدم مرا هیرت زده کرد. باورم نمی شد در شهری حضور دارم که قهرمان ...