رفتن به بالا

  • درد و دل های کل غلوم

    یک جو

    از سر كار بر مي گشتم كه چشمم به كل غلوم افتاد، زره بين بزرگي به دست گرفته بود و دولا، دولا، كف ميدان روستاي هر دنبيل را مي كا ويد . جلو رفتم، سلام كردم و پر سيدم :« چيزي گم كرده اي كربلايي ؟!...» سر بلند كرد و گفت :« بله ، يه چيز با ارزش و كم يابي .» خم شدم، به كمكش زمين را گشتم و كنجكا وانه پر سيدم :« طلا، مَلاي همدم خانم گم شده ؟» به گشتن ادامه داد و گفت :« برو بالا تر.» - نكنه ...
  • کل غلوم

    شلوارک

    سلام كردم و وارد قهوه خانه شدم . كل غلوم، دست زير چانه اش گذاشته بود و به نقطه اي خيره شده بود ، از چهره ي در هم و رنگ و روي پريده اش مي شد فهميد از چيزي رنج مي برد . جلويش نشستم و گفتم :« بد نباشه كربلايي ؟ بد جوري دمغي .» آه سردي كشيد و گفت :« گاوم زاييد مشتي، هَمدم داره با آبروم بازي مي كنه .» از تعجب شاخ در آوردم و گفتم :« همدم خانم؟! اون بنده خدا كه تا حالا زنِ سنگين و با وقاري ...