رفتن به بالا

رسانه مردمی استان فارس | شیراز | ارسنجان | سعادتشهر | پاسارگاد

سه شنبه - 24 بهمن 1396   ۹ ربيع ثاني ۱۴۴۱

ارسنجان | پیرزن عشایری

ژیلا حیدری | روزگاری جوانی بودم رعنا که در نغمه های ایلیاتی ها و آواهای مستانه طبیعت و دشت ها گم میشدم و تمام ذوق و شوقم تولد بره ها و بزغاله ها در مسیر کوچ بود / اما اکنون باگذر زمان از زلیخابودنم سال ها گذشته است / و در سراشیبی تقدیر دفتر عمرم ورق خورد و شاید داردصفحات پایانی دفتر تقدیرم ورق میخورد / به قول معروف (رنگ رخسارم ببین و دگر از حالم مپرس) / کم کم تمام دغدغه ام بزرگ شدن فرزندانم شدند و حالا هم غم دوریشان ریشه در وجودم دوانده است / آری من یک زنم غیور و سختی کشیده ای که نمیدانم شاید آیینه ها ی غبار آلود، چهره ام را در هم تنیده باشد / یک زنم که دیگر دلخوش النگوهایی نیستم که زرق و برقش شخصیتم باشد / زنی هستم که به همان اندازه سهم از آسایشی داشته و دارم که تو ودیگران دارید / اما خب شاید تقدیرم این بوده که ایلیاتی باشم و بقچهٔ آرزوهای کوچک و بزرگم در میان طبیعت و دشت ها چال شود / عمر گذرا بایک چشم به هم زدن به روزی میرسد که روزگار خطوط پیشانی و صورتت را به رخت بکشد و آنگاه تازه یادت می افتد که ازجاده های جوانی به سادگی گذر کردی تازه بیدار میشوی و دلتنگ جوانی / نمیدانم شاید دیگر دغدغه ام بزرگ شدن فرزندانم نباشد اما تمام دردهایم ریشه دارد در نقش مادر بودنم که حالا نوه هاو نتیجه هایم هم به آن اضاف شده اند و درخت وجودم ثمر داده است به زیبایی زندگی / من از زنانی حرف میزنم که وجودشان معجزه است …